عشق را باور
عشق
|
|
|
صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود با سر زلف تو مجموع پریشانی من آنچه ازمحنت هجرت تو کشیدم هیهات |
یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود،يه دروغ کهنه بود
يکي موند يکي نموند،حرف راست قصه بود
يکي اومد با غصه ها،به غم عشق مبتلا
يکي رفت چه بي وفا،با دورنگي آشنا
اون که موند ريشه پوسوند،دلشو غصه سوزوند
نالش از قصه نبود،پشتشو دوري شکوند
زير آوار جفا،دل دادش به هر بلا
با همه عشق و وفا،راهي شد تو قصه ها
اون که موند يه قصه ساخت،اما حيف هستي شو باخت
قصه ها به سر رسيد،اون به عشقش نرسيد
هيچکي خوابشو نديد،گل عشقشو نچيد
گم شدش تو قصه ها،توي شهر عاشقا
يکي بود يکي نبود
يه دروغ کهنه بود
یکي موند
يکي نموند
حرف راست قصه بود.......
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۸ ساعت 8:23 توسط پویان
|

این وبلاگ برای شما دوستان عزیز است لطفآ نظرات یادتون نره