شبی از پشت يک تنهايی نمناک و بارانی

تو را با لهجه ی گل های نيلوفر صدا کردم

تما شب برای با طروات ماندن

باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم

پس از يک جست وجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بين گل هايی که در تنهايی ام رويدند

با حسرت جدا کردم...

تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی:

دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی

و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم

تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم

همين بود آخرين حرفت

و من، بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشم هايم را به روی اشکی از جنس

سکوت وا کردم

نمی دانم، چرا رفتی؟!!

نمی دانم چرا، شايد خطا کردم!

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا، تا کی، برای چه

رفتی؟؟؟